|
اگر دل دلیل است ، آورده ایم...
|
ماه رجب، ماه استغفار امت من است. پس در این ماه بسیار طلب آمرزش كنید كه خدا آمرزنده و مهربان است.
امام كاظم (عليه السلام) نيز ميفرمايند: رجب نام نهري در بهشت است كه از شير سفيدتر و از عسل
شيرينتر است. بنابراين هر كس يك روز از ماه رجب را روزه بدارد خداوند از آن نهر به او خواهد نوشاند...
امام صادق (عليه السلام) در مورد كرامت و فضيلت اين ماه ميفرمايد:
آن گاه كه قيامت بر پا شود منادي الهي فرياد ميزند أين الرجبيون؟ كجايند آنان كه ماه رجب را گرامي
داشتند و از آن بهرهها بردند از آن انبوه جمعيت، گروهي برخيزند كه نور جمالشان محشر را روشن كند
بر سر آنان تاجهاي شاهي كه مرصع به دُرّ و ياقوت است قرار دارد و در طرف راست هر نفر از آنان هزار
فرشته و در سمت چپ نيز هزار فرشته به او كرامت و تعظيم الهي را تبريك گويند؛
استغفرالله ذوالجلال و الاكرام من جميع الذنوب و الاثام.
شيخ صدوق روايت كرده است كه هر كس اين دعا را در طول ماه رجب هزار بار بخواند خداوند به او
ميگويد: اگر تو را نيامرزم خداي تو نيستم، خداي تو نيستم
اولین شب جمعه ماه رجب لیلة الرغائب است.
پيامبر اسلام در اين باره ميفرمايند: از اولين شب جمعه ماه رجب غافل نشويد فرشتگان آن را ليله
الرغائب مينامند. چرا كه وقتي يك سوم از شب گذشت هيچ فرشتهاي نيست مگر اينكه در كنار كعبه
شريف آيد آنگاه خداوند نظر مرحمت به آنان كند و فرمايد: فرشتگانم هر چه خواهيد از من بخواهيد
فرشتگان گويند: بار الها حاجت و خواسته ما آن است كه روزه داران ماه رجب را بيامرزي خداوند متعال
می فرمايد: آمرزيدم...


روزى عايشه بر فاطمه (سلام الله علیها) وارد شد، در حالى كه آن حضرت براى حسن و حسين (ع) با آرد و شير و روغن در ديگى غذاى حريره درست مىكرد. ديگ بر روى اجاق و آتش مىجوشيد و بالا مىآمد و فاطمه (س) آن را با دست خود هم مىزد.
عايشه با اضطراب و نگرانى از نزد او بيرون آمده، نزد پدرش ابوبكر رفت و گفت: اى پدر! من از فاطمه چيز شگفتآورى ديدم، و آن اينكه دست به درون ديگى كه بر روى آتش مىجوشيد برده، آن را به هم مىزد.
گفت: دختركم! اين را پنهان كن كه كار مهمى است.
اين خبر كه به گوش پيامبر اكرم (ص) رسيد، بر بالاى منبر رفت و حمد و سپس الهى را به جاى آورد، سپس فرمود:
همانا مردم ديدن ديگ و آتش را بزرگ شمرده و تعجب مىكنند. سوگند به آن كسى كه مرا به پيامبرى برگزيد، و به رسالت انتخاب فرمود، همانا خداى عزوجل آتش را بر گوشت و خون و موى و رگ و پيوند فاطمه حرام كرده است، فرزندان و شيعيان او را از آتش دور نمود، برخى از فرزندان فاطمه داراى رتبه و مقامى هستند كه آتش و خورشيد و ماه از آنها فرمانبردارى كرده در پيش رويش جنيان شمشير زده، پيامبران به پيمان و عهد خود دربارهى او وفا مىكنند، زمين گنجينههاى خودش را تسليم او نموده، آسمان بركاتش را بر او نازل مىكند.
واى، واى، واى به حال كسى كه در فضيلت و برترى فاطمه شك و ترديد به خود راه دهد، و لعنت و نفرين خدا بر كسى كه شوهر او، على بن ابىطالب را دشمن داشته به امامت فرزندان او راضى نباشد. همانا فاطمه، خود داراى جايگاهى است و شيعيانش نيز بهترين جايگاهها را خواهند داشت. همانا فاطمه پيش از من دعا مىكند و شفاعت مىنمايد و شفاعتش علىرغم ميل كسانى كه با او مخالفت مىكنند، پذيرفته مىشود...
آورده اند که روزی حضرت موسی علیه السلام به خداوند متعال عرض کرد :
من دلم میخواهد یکی از بندگان خوبت را ببینم ... خطاب آمد : به صحرا برو . آنجا مردی کشاورز است
که از خوبان درگاه ماست . حضرت آمد و دید که مردی با بیل در حال کار کردن است . حضرت تعجب کرد
که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند می فرماید از خوبان ماست . موضوع را از جبرئیل پرسید .
جبرئیل عرض کرد : همین الان خداوند بلائی بر او نازل می کند خوب نگاه کن و ببین که او چه می کند .
بلیه ای نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش را از دست داد . فوراً نشست و بیلش را
جلوی رویش گذاشت و گفت :
مولای من ! تا تو مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم .
حال که تو مرا کور می پسندی من هم کوری را بیش از بینایی دوست دارم .
حضرت دید این مرد به مقام رضا رسیده است رو کرد به آن مرد و فرمود :
ای مرد ! من پیغمبرم و مستجاب الدعوه . میخواهی دعا کنم خدا چشمهایت را به تو برگرداند؟ گفت :
نه . حضرت فرمود : چرا ؟ گفت :
آنچه را که مولای من برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم تا آنچه را که خودم برای خودم
می خواهم...
یاعلی...یاعلی...
عشق یعنی انقلاب فاطمه...


انتشار کتاب شبهات فاطمیه

اين کتاب، پنجمين شماره از سلسله مباحث اعتقادي، در موضوع امامت و ولايت و پاسخ به شبهات
وهّابيت از «سيد مجتبي عصيري» است که در آن از اسناد مورد قبول اهل سنت استفاده شده و
توسط انتشارات رشید منتشر شده است.


مثل هميشه اميدوارم سال نو ، سالي سرشار از موفقيت و سربلندي براي همه بخصوص براي اهالي
سقاخونه باشه...
ياعلي...ياعلي...
مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب چشم دوخته بود.
استادی از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست.
مرد جوان وقتی استاد را دید بی اختیار گفت:
“عجیب آشفته ام و همه چیز زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم
این آرامش را کجا پیدا کنم؟”
استاد برگی از شاخه افتاده روی زمین را داخل نهر آب انداخت و گفت: به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب
می افتد خود را به جریان آن می سپارد و با آن می رود.
سپس استاد سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت. سنگ به خاطر سنگینی اش
داخل نهر فرو رفت و در عمق آن کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت.
استاد گفت:
“این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و در
عمق نهر قرار گیرد. حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را؟!”
مرد جوان مات و متحیر به استاد نگاه کرد و گفت:
“اما برگ که آرام نیست. او با هر افت و خیز آب نهر ،بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست!
لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و
تکان نمی خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم!”
استاد لبخندی زد و گفت:
“پس چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری زندگی ات می نالی؟ اگر آرامش سنگ را برگزیده ای
پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی آرام و قرار خود را از دست مده.”
استاد این را گفت و بلند شد تا برود. مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و
مسافتی با استاد همراه شد.
چند دقیقه که گذشت موقع خداحافظی مرد جوان از استاد پرسید:
“شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟”
استاد لبخندی زد و گفت:
“من در تمام زندگی ام خودم را با اطمینان به خالق رودخانه ي هستی و به جریان زندگی سپرده ام
و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه ي ذرات آن ، نشان از حضور یار دارد از افت و
خیزهایش هرگز دل آشوب نمی شوم
و من آرامش برگ را می پسندم …
در سي و سومين سالگرد پيروزي انقلاب شكوهمند اسلامي ايران ، ياد و خاطره ي مقتداي بزرگمان و همه ي شهيدان گلگون كفن انقلاب و دفاع مقدس
و شهداي مظلوم همه ي عرصه هاي مقاومت و پايداري گرامي...

احمد بن اسحاق می گوید:
روزی نزد حضرت امام عسکری عليه السلام رفتم و پرسیدم: ای پسر رسول خدا!
امام و جانشین پس از شما کیست؟
پس آن حضرت به درون خانه رفت و بازگشت در حالی که پسری سه ساله که صورتش همچون ماه تمام
می درخشید بر دوش خویش داشت و فرمود:
«ای احمد بن اسحاق! اگر نزد خدای متعالی و حجت های او گرامی نبودی، پسرم را به تو نشان نمی
دادم. همانا او هم نام و هم کنیه رسول خدا و کسی است که زمین را از عدل و داد پر می کند». گفتم:
سرور من! آیا نشانه ای است که قلبم به آن آرام گردد؟
در این هنگام، کودک لب به سخن گشود و به زبان عربی روان فرمود:
«من بقیة اللّه در زمین هستم که از دشمنان خدا انتقام خواهم گرفت. ای احمد بن اسحاق!
پس از اینکه با چشم خود می بینی در پی نشانه مباش».