تبليغاتX
سقا خونه tr>

یا بقیه الله !!!  دلهایمان خون است و چشمانمان اشکبار. نگاه بی قرارمان به راه توست و تو خود می دانی که در این روزگار غریب ، بر این خلوت نشینان ماتم ، چه می گذرد پس جان مادرت فاطمه، هق هق غروب جمعه ما را در دفتر عشقبازی های عشاقت ثبت کن.                 سلام برتو یا اباصالح! سلام بر تو ای پسر فاطمه!سلام بر تو ای مقتدای عشق!سلام بر تو ای نور چشم منتظران! سلام بر تو ای امید! سلام بر تو ای صبح سپید! یا بقیه الله ! .....  ! 

اگر دل دلیل است ، آورده ایم...

برای دیدن تصاویر زنده از حرم امام حسین (ع) اینجا را کلیک کنید

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 2:40 قبل از ظهر  توسط باز مانده و خروش!  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 2:28 قبل از ظهر  توسط باز مانده و خروش! 

اي خداي بزرگ ، آن قدر به ما عظمت روح و تقوا اعطا كن كه همه وجود خود را با عشق و رغبت قرباني حق كنيم.

خدايا ، آنچنان تار و پود وجود ما را به عشق خود عجين كن كه در وجودت محو شويم.

خدايا ، ما را از گرداب خودخواهي و از گرد باد هوا و هوس نجات ده و به ما قدرت ايثار عطا كن.

خدايا ، در اين لحظات سخت امتحان ، نور ايمان را بر قلب ما بتابان و ما را از لغزش نگاه دار.

خدايا ، ما را قدرت ده كه طاغوت خود پرستي را به زير پا افكنيم و حق و حقيقت را فداي منفعت هاي شخصي نكنيم.

« شهيد دكتر مصطفي چمران »
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 2:2 قبل از ظهر  توسط باز مانده و خروش! 

با سلام

دوستان باصفا و بی ریای سقاخونه:

بعضی از مراجعه کنندگان وبلاگ خیلی به دعای شما نیازمندند ، حتما بین شما عزیزان هستند که پیش پروردگار عزیز آبرویی دارند ، انشالله خداوند متعال به آبروی خوبان حاجت این عزیزان را برآورده کند.

بیایید هر بار که به سقاخونه سر میزنیم یک حمد و سوره همراه سه صلوات همیشگی برای خودمان و دوستان محتاج قرائت کنیم ، انشاالله که خداوند همتون را کربلایی کنه.

کسانی که شمع روشن کردند:عبدافاطمه ، بازمانده ، سورنا ، لیلا ، ناشناس ، بی قرار ، خروش ، علی ، زهرا ، شادروان رضا  ، زهره ، نجمه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 7:50 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش!  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 1:12 قبل از ظهر  توسط باز مانده و خروش!  | 

ای گریبان چاک تو افلاکیان
از چه رو پیوسته ای با خاکیان


بر نگین عرش نامت گشته حک
قطره ی اشک تو صد دریا فدک!
-:-یا فاطمه الزهرا-:-

با تشکر از سورنا

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 8:35 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 8:34 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش! 

خانم!...
چشم اميد همگان دوخته سوي تو بُود
آب حيات ابدي، آب وضوي تو بُود
سبزه تويي ، غنچه تويي، لاله تويي، ياس تويي
داغ تويي، باغ تويي، گلشن احساس تويي
خضر تويي، نوح تويي، يوسف الياس تويي
عشق حسين و حسني، مادر عباس تويي
خانم!
اي همه در روز وشب و صبح و سحر در نظرم
تو داده اي برگ وبرم، تو داده اي بال وپرم
با تشکر از عبدالفاطمه
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 8:14 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش!  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 8:12 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش!  | 

الله اكبر!...
افتخارم مدح زهرا گفتن است
نام او بردن مناجات من است
يا سبحان !
يا بانو!
الامان...
شاه بيت هر سرودم نام اوست
ذكر قامت تا سجودم نام اوست

الامان اي خداي فاطمه...

از زبون مولا!
فاطمه نطق مرا گويا كند
نام زهرا عقده از دل واكند
فاطمه يعني تمام هستيم
فاطمه يعني شراب مستي ام
من مسيحاي فلك هستم، ولي
فاطمه باشد مسيحاي علي
يا علي(ع)

خانم!...
بي توكسي بي هنرم، بي تو خسي در به درم
يك نفس ار بي تو زنم، خاك دو عالم به سرم
خانم!
گر تو نقاب افكني، ماه هويدا نشود
چشم اگر وانكني، بهار پيدا نشود
خانم!
گر تو نخندي به خدا، غنچه شكوفا نشود
حرف اگر تو نزني، نطق كسي وانشود

با تشگر از عبدالفاطمه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 6:53 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش!  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 8:1 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش!  | 

میگن بقیع مساوی با سنگینی روح
میگن بقیع مساوی با فشوردگی قلب
میگن بقیع مساوی با گریه .... نه .... یه بغضی که هیچ جوری خالی نمیشه
بقیع مساوی با چشم دوختن به یه جای دور که شاید هاله نوری ببینی و بعد اون نگاه خانوم فاطمه رو حس کنی
میگن بقیع مساوی با یه حس خیلی غریب یه جورایی انگار یتیم بودن یه جورایی مثل اینکه مظلوم ترین عالم خودتو احساس کنی
میگن بقیع مساوی با یه نگاه خیلی خیلی طولانی
میگن رفتی بقیع فقط سرتو از لابه لای نرده ها فرو کنی و نگاه کنی شاید ببینی ... شاید

اما خدا جون اینا رو گفتن و من شنیدم
نمیدونم بقیع برای من چیه
برای من چی میگه
ناله های من براش زمزمه یه درد دل طولانی و ناگفته هست یا نه
بقیع ........ نمیدونم خوش به سعادت اونایی که رفتن و بقیع رو ترجمه کردن
خداجون تو میگی بقیع میشه برای من سرزمین حیرت !!! ؟

میشه یه روز خاک بقیع رو مشت کنم و بپاشم به چشمای ناپاکی که یادشون رفته غیرت ما مسلمونا از جنس غیرت اقام عباسه
خدایا بهشت بقیع رو به چه قیمتی نصیب دل من میکنی ، نصیب نگاهم ، نصیب دل بیقرارم
خداجون یعنی خودت باورت میشه چه حسرتای نابی به دلم گذاشتی ؟؟؟

اما من یاد گرفتم صبر کنم ،
یاد گرفتم بگذرم ،
اما مهربون عالم از ایناهم بگذرم ......
از علی
از حسین
از عباس
از زینب
از بقیع
از دلم

با تشکر از ناشناس

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 6:6 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش! 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 8:30 قبل از ظهر  توسط باز مانده و خروش! 

با سلام

دوستان باصفا و بی ریای سقاخونه:

بعضی از مراجعه کنندگان وبلاگ خیلی به دعای شما نیازمندند ، حتما بین شما عزیزان هستند که پیش پروردگار عزیز آبرویی دارند ، انشالله خداوند متعال به آبروی خوبان حاجت این عزیزان را برآورده کند.

بیایید هر بار که به سقاخونه سر میزنیم یک حمد و سوره همراه سه صلوات همیشگی برای خودمان و دوستان محتاج قرائت کنیم ، انشاالله که خداوند همتون را کربلایی کنه.

کسانی که شمع روشن کردند:عبدافاطمه ، بازمانده ، سورنا ، لیلا ، ناشناس ، بی قرار ، خروش ، علی ، زهرا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 8:21 قبل از ظهر  توسط باز مانده و خروش!  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 6:27 قبل از ظهر  توسط باز مانده و خروش!  | 

فاطمه، فاطمه است

از علي خواسته بود تا او را شب دفن كنند، گورش را كسي نشناسد، آن دو شيخ از جنازه‌اش تشييع نكنند و علي چنين كرد.
اما كسي نمي‌داند كه چگونه؟ و هنوز نمي‌داند كجا؟
در خانه‌اش؟ يا در بقيع؟ معلوم نيست.
و كجاي بقيع؟ معلوم نيست.
آنچه معلوم است،‌ رنج علي است، امشب، بر گور فاطمه.
مدينه در دهان شب فرو رفته است، مسلمانان همه خفته‌اند. سكوت مرموز شب گوش به گفت‌وگوي آرام علي دارد.
و علي كه سخت تنها مانده است، هم در شهر و هم در خانه، بي‌پيغمبر، بي‌فاطمه. همچون كوهي از درد، بر سر خاك فاطمه نشسته است.
ساعت‌ها است.
شب ـ خاموش و غمگين ـ زمزمه‌ي درد او را گوش مي‌دهد. بقيع آرام و خوشبخت و مدينه بي‌وفا و بدبخت، سكوت كرده‌اند، قبر‌هاي بيدار و خانه‌هاي خفته مي‌شنوند.
نسيم نيمه شب كلماتي را كه به سختي از جان علي برمي‌آيد، از سر گور فاطمه به خانه‌ خاموش پيغمبر مي‌برد:
ـ “بر تو، از من و از دخترت ـ كه در جوارت فرود آمد و به شتاب به تو پيوست، سلام اي رسول خدا“.
...
درمانده و بيچاره بر جا مانده؛ نمي‌دانست چه كند؛ بماند؟ بازگردد؟ چگونه فاطمه را، اين‌جا، تنها بگذارد، چگونه تنها به خانه برگردد؟ شهر، گويي ديوي است كه در ظلمت زشت شب كمين كرده است. با هزاران توطئه و خيانت و بي‌شرمي انتظار او را مي‌كشد.
و چگونه بماند؟ كودكان؟ مردم؟ حقيقت؟ مسؤوليت‌هايي كه تنها چشم به راه اويند و رسالت سنگيني كه بر آن پيمان بسته است؟
درد چندان سهمگين است كه روح تواناي او را بيچاره كرده است. نمي‌تواند تصميم بگيرد، ترديد جانش را آزار مي‌دهد، برود؟ بماند؟
احساس مي‌كند كه از هر دو كار عاجز است، نمي‌داند كه چه خواهد كرد؟
به فاطمه توضيح مي‌دهد: “اگر از پيش تو بروم، نه از آن رو است كه از ماندن نزد تو ملول گشته‌ام، و اگر همين جا ماندم، نه از آن رو است كه به وعده‌اي كه خدا به مردم صبور داده است بدگمان شده‌ام”.
آنگاه برخاست، ايستاد، به خانه‌ پيغمبر رو كرد، با حالتي كه در احساس نمي‌گنجيد، گويي مي‌خواست به او بگويد كه اين “وديعه‌ي عزيز”ي را كه به من سپرده‌اي، اكنون به سوي تو بازمي‌گردانم، سخنش را بشنو. از او بخواه، به اصرار بخواه تا برايت همه چيز را بگويد، تا آن‌چه را پس از تو ديد يكايك برايت برشمارد.
...
“مريم، مادر عيسي است”.
و من خواستم با چنين شيوه‌اي از فاطمه بگويم. باز درماندم:
خواستم بگويم، فاطمه دختر خديجه‌ي بزرگ است.
ديدم فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه دختر محمد (ص) است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه همسر علي است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه مادر حسين است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه مادر زينب است.
باز ديدم كه فاطمه نيست.
نه، اين‌ها همه هست و اين همه فاطمه نيست.
فاطمه، فاطمه است.

از شهید دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 6:22 قبل از ظهر  توسط باز مانده و خروش!  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 8:50 قبل از ظهر  توسط باز مانده و خروش!  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 1:1 قبل از ظهر  توسط باز مانده و خروش!  | 

خدا یا:

به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ ، بر بیثمری لحظه ای که بر من گذشته است ، حسرت نخورم ، و مردنی عطا کن که ، بر بیهودگیش ، سو گوار نباشم

بگذار تا آنرا خود انتخاب کنم ، اما آنچنان که تو دوست داری ، جگونه زیستن را تو بمن بیاموز ، چگونه مردن را خود خواهم دانست.

مرا از این فاجعه پلید مصلحت پرستی که ، چون همه کس گیر شده است ، وقاحتش از یاد رفته و بیماریی شده است که از فرط عمومیتش ، هر که از آن سالم مانده باشد بیمار مینماید ـ مصون بدار تا به رعایت مصلحت ، حقیقت را ذبح شرعی نکنم.

مگذار ایمانم به اسلام و عشقم به خاندان پیامبر ، مرا با کسبه دین ، با حملهء تعصب و عملهء ارتجاع ، هم آواز کند ، که آزادیم اسیر پسند عوام گردد ، که دینم در پس وجهه دینی ام دفن شود ، که عوامزدگی مرا مقلد تقلید کنندگانم سازد ، که آنچه را حق میدانم ، بخاطر آنکه بد میدانند کتمان کنم.....

از شهید دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 10:11 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش! 

با سلام

دوستان باصفا و بی ریای سقاخونه:

بعضی از مراجعه کنندگان وبلاگ خیلی به دعای شما نیازمندند ، حتما بین شما عزیزان هستند که پیش پروردگار عزیز آبرویی دارند ، انشالله خداوند متعال به آبروی خوبان حاجت این عزیزان را برآورده کند.

بیایید هر بار که به سقاخونه سر میزنیم یک حمد و سوره همراه سه صلوات همیشگی برای خودمان و دوستان محتاج قرائت کنیم ، انشاالله که خداوند همتون را کربلایی کنه.

کسانی که امروز شمع روشن کردند:لیلا ، کیمیا ، عبدالفاطمه  ، ماه ، خروش

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 9:40 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش!  | 

برای دیدن تصاویر زنده از حرم آقا سیدالشهدا    کربلا   اینجا را کلیک کنید

بعد از کلیک کردن چند ثانیه طول میکشد تا تصاویر را دریافت کنید ، التماس دعا

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 9:37 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش!  | 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 1:11 قبل از ظهر  توسط باز مانده و خروش! 


خداي من! يا ستارالعيوب! ايمان دارم كه جز تو پروردگاري ندارم و جز تو خدايي نيست و محمد فرستاده ات آخرين پيام رسان عشق توست و علي ولي تو در زمين، ايمان دارم و يقين دارم كه عشق تو برترين است و بهشت براي كساني است به هرچيز به ديد مادي مي نگرند و بهشت بريني كه در آن نهرها جاري است براي انسان هاي معامله گر توست كه در ازاي حمد تو نيز دنبال پاداشند و جز به بهشت رضا نمي دهند، هنوز در درك معرفت تو درمانده اند و تو آنقدر بزرگي كه براي اين تفكر نيز پاداش عظيم مي دهي!!
اله من! مولايم رو به شفاعت نزد تو مي خوانم و تو رو قسم مي دم به حرمتي كه فرستاده ات و خليفه ات بر زمين نزد تو داره، در دادگاه روز جزايت در مورد بنده هاي حرف دليت، از روي رحيم بودنت قضاوت كني كه من يكي طاقت عدل تورو ندارم! تو خوب مي دوني كه تاب آتش سوزناك جهنم مادي گونه ات توانم آورد ولي تاب دوري و بي توجهي ات نابودم مي كند.

اله من! ما بندگانت چقدر خودخواهيم كه از زيارت مولاي خويش نيز انتظار ثواب از درگاه تو داريم!! در حالي كه متاع و توشه ي سفر آخرت من آنقدر كم است كه حتي تا دم در برزخ نيز نمي رساندم !!!

با تشکر از عبدالفاطمه

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 8:11 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش!  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 7:23 قبل از ظهر  توسط باز مانده و خروش! 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 6:31 قبل از ظهر  توسط باز مانده و خروش!  | 

خدایا بر محمد و آلش رحمت فرست ، و ایمان مرا به کاملترین مراتب ایمان برسان ، و یقینم را فاظترین درجات یقین ساز ، و نیتم را به

بهترین نیتها و علمم را به بهترین اعمال ترفیع ده ، خدایا به لطف خود نیتم را کامل و خالص ساز . و یقینم را ثابت و پا بر جای دار و بقدرت

خود آنچه را که از من تباه شده اصلاح فرمای ، بار الها ، بر محمد و

آلش رحمت فرست و مهماتم را که باعث دل مشغولی من است ،

کفایت کن و مرا بکاریکه فردا ، از آن مورد سوال قرار میدهی بگمار

، و روزگارم را در انچه برای آنم افریده ای مصروف دار ، از غیر خود بی نیازم ساز و روزیت را بر من بگستر و به نگاه کردن بحسرت در مال و منال و جاه و جلال توانگرانم دچار مکن و عزیزم گردان و گرفتار کبرم مساز و بر بنگی حود رامم کن........

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 4:27 قبل از ظهر  توسط باز مانده و خروش! 

برای دیدن تصاویر زنده از بین الحرمین کربلا اینجا را کلیک کنید
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 6:5 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش!  | 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 0:42 قبل از ظهر  توسط باز مانده و خروش!  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 7:52 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش!  | 

بنام تو ...
تويي كه به راحتي ميشه روزي هزار بار روي ماهت رو بوسيد اما نميدونم چرا آدمها حتي از درك حضورت اونهم روی گلبرگای گل سرخ ، روی دستای چروکیده پدر ، روی نگاه پرامید مادر ، روی سبزی سبزه زار ، روی آبی آسمون ، روی وسعت دریا ، روی اشکای خیمه زده پشت نگاه یه عاشق منتظر ، روی سجاده نماز ، روی دستای رو به آسمون ، روی وسعت بی انتهای مهربونی عاجز موندن و برای بوسیدن تو سرگشته و حیرون نور وجودتن
بنام تو ...
تويي كه جاي قدمهات روی شنهای ساحل درياي دل همه ي آدمهاست اما نميدونم چرا دل آدما اونقدر مواج و طوفانيه كه هميشه جاي قدمهای تو شسته ميشه و اونا منكر دیدنت میشن
بنام تو ...
تويي كه الان جلوي من نشستی و زل زدي توي چشمام اما نميدونم چرا اگه اين حرفو به آدما بگم بعضیا منو ديوونه خطاب میکنن و بعضی هم كافر ميخونند
بنام تو ...
تويي كه پيدا كردنت اونقدر آسونه كه باور كردنش براي انسان قرن بیست و یکی كه هميشه به دنبال منطقي براي اثبات وجود همه چيزه ، کار سختی شده
بنام تو ...
به نام خود خود تو به نام تويي كه برام مساوي با زندگي هستي و اگر از زندگيم منهات كنم آن وقت زندگيم خیلی کسری میاره
دارم با تو خود خود تو حرف ميزنم
تاحالا به اين فكر نكرده بودم كه تو ميتوني توي چيزاي ساده اي مثل اونايي كه گفتم پنهان باشي اما تازه فهميدم يه جورايي ميدونستم اما نميخواستم باور كنم
حالا باور كردم
ايمان آوردم
و تو رو به خاطر اين ايمان آوردن شكر ميكنم

با تشکر از ناشناس

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 7:52 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش! 

بنام تو ...
تویی که صدات رو میشه بعد از مناجات بندگانت شنید که ندا میدی : بخوان ، بخوان بنام پروردگارت
بنام تو ...
تويي كه حضور سبزت رو ميشه از اعماق اقيانوس و از دل نهنگي كه يونس را بلعيد دید
بنام تو ...
تويي كه فرمانروایی مطلقت رو ميشه از ميان شعله های زبانه کشیده آتشی که ابراهیم رو در کام کشیده بود باور کرد
بنام تو ...
تويي كه صدای مقتدرت رو ميشه شنيد آونزمانیکه يوسف در زندان مکر ناله زنان فريادت ميكرد
بنام تو ...
تويي كه صدات رو ميشه از طور به وضوح شنيد كه ميگفتي : اي پسر عمران ! هر گاه بنده اي مرا بخواند آنچنان به سخنان او گوش ميدهم كه گويي بنده اي جز او ندارم اما شگفتا كه بنده ام همه را چنان ميخواند كه گويي همه خداي اويند جز من !!!
بنام تو ...
تويي كه امشب صدات رو ميشنوم در حالي كه ميگویي اني انا ربك ...
بنام تو ...
تويي كه حالا صدات رو بهتر مي شنوم در حالي كه ميگويي ادعوني استجب لكم ... بنام تو ...
تويي كه حالا صدات رو به وضوح شنیدن ضربان قلبم ميشنوم ، در حاليكه ميگويي و نحن اقرب من حبل الوريد
بنام تو ...
تويي كه حالا محو صدات شدم ، محو محض صدات
بنام تو ...
تويي كه ساده ترين مسئله اي هستي كه در زندگي ديدم ، اما نميدونم چرا هميشه آدمها در حل مسئله اي به اين سادگي با خودشون درگيرند
بنام تو ...
تويي كه هميشه هستي اما نميدونم چرا آدما اينچنين در بودنت شك ميكنند
بنام تو ...
تويي كه هر چی که بخواهي ميشه ، اما نميدونم چرا آدمها تلاش ميكنند آنچه ميخواهي را به نخواستن و آنچه نميخواهي را به خواستن تبديل كنند

با تشکر از ناشناس

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 7:51 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 2:57 قبل از ظهر  توسط باز مانده و خروش!  | 

من به سوي تو مي آيم ...
از مناجات هاي شهيد دكتر سيد مصطفي چمران
خدايا خسته و وامانده ام ، صبر و حوصله ام پايان يافته ، زندگي در نظرم سخت و ملالت بار است ؛ مي خواهم از همه فرار كنم ، مي خواهم از همه فرار كنم ، مي خواهم به كنج عزلت بگريزم . آه دلم گرفته ، در زير بار فشار خرد شده ام .
خدايا به سوي تو مي آيم و از تو كمك مي خواهم ، جز تو دادرس و پناهگاهي ندارم ، بگذار فقط تو بداني ، فقط تو از ضمير من آگاه باشي . اشك ديدگان خود را به تو تسليم مي كنم .
خدايا كمكم كن ، ماههاست كه كمتر به سوي تو آمده ام ، بيشتر اوقاتم صرف ديگران شده . خدايا عفوم كن . از علم و دانش ، كار و كوشش ، از دنيا و مافيها ، از همه دوستان ، از معلم و مدرسه ، از زمين و آسمان خسته و سير شده ام . خدايا خوش دارم مدتي در گوشه خلوتي فقط با تو بگذرانم . فقط اشك بريزم ، فقط ناله كنم . و فشارها و عقده هاي دروني ام را خالي كنم .
اي غم ، اي دوست قديمي من ، سلام بر تو ، بيا كه دلم به خاطر تو مي تپد .

با تشکر از سجده

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 2:16 قبل از ظهر  توسط باز مانده و خروش! 

تصاویر زنده از کربلا
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 8:57 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش! 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 8:38 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش! 

....بر بندگی خود رامم کن و عبادتم را بسبب حودپسندی تباه منمای

و خیر را برای مردم به دستم روان کن ، و کار نیکم به منت نهادن باطل

مگردان و اخلاق عالیه را بمن مرحمت فرمای ، و مرا از تفاخر و مباهات

نگاهدار.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 7:29 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش! 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 2:3 قبل از ظهر  توسط باز مانده و خروش!  | 

....خدا یا بر محمد و آلش رحمت فرست ، و وسیعترین روزهایت را بر من در هنگام پیر شدنم و قوی ترین نیروهایت را در من به هنگام خستگیم قرار ده و مرا به کاهلی در عبادت ، و کوری در تشخیص طریقت و ارتکاب

 خلاف دوستیت و پیوستن با کسی که از تو جدا شود و جدا شدن از کسی که با تو بپیوندد مبتلا مساز ، حدایا مرا چنان کن که هنگام ضرورت با سلاح یاری تو حمله ور شوم و هنگام حاجت از تو مسئلت کنم و هنگام مسکنت

پیش تو به تضرع و زاری آیم و مرا چون بیچاره شوم به کمک حواستن از غیر خود ، و چون فقیر شوم به فروتنی برای مسئلت از غیر خود ، وچون بترسم به تضرع پیش غیر حود گرفتار مکن که به آن سبب سزاوار حواری و منع و بی اعتنائی تو گردم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 1:48 قبل از ظهر  توسط باز مانده و خروش!  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 7:19 قبل از ظهر  توسط باز مانده و خروش!  | 

ای آفریدگار پاک تر. پرستش می کنم و به تو نیاز می آورم.
یاربم ! که بر همه چیز آگاهی و بهتر می دانی که شیطانها چه کسانی هستند ! و بهترین داوری میان نیک و بد. خود داوری کن...
پس مهربان. از تو خواستارم ، نیکوکاران ، راستان و خالصان را یاری دهی و از گزند بدکاران و شیطان برهانی ...
ای خدایی که برترین برتری ها هستی !
ای خدایی که جهان را آفریدی ، آسمانها و زمین را آفریدی انسان را آفریدی و شادی را برای انسانها آفریدی ، تا در برابر شیطانها پیروز باشیم و بر تیرگی ها و تاریکی ها روشنایی ببخشیم.
ای هستی بخش دانا ! که رستکاری از هستی توست ...
یا رب ! که نیروی خرد و اندیشه به ما ارزانی داشتی تا با این نیروی احساسی جستجو کنیم و با دیده ی دل بنگریم که تویی سرآغاز و سرانجام همه چیز ـ تویی سرچشمه خرد و اندیشه و تویی آفریننده ی راستی و پاکی و تویی داور نیک مردمان جهان.
یاربم
از هنگامی که به ما جان بخشیدی و نیروی اندیشه و خرد ارزانی داشتی ـ به ما این اراده را دادی که آزاد بیندیشم و آزاد راه خود را برگزینیم.
ای خدای آزادی !
ای خدایی که سرچشمه ی آزادی از توست و به ما آزادی دادی تا برگزینیم « نیک یا بد » را و خود داور گفتار و کردارمان باشیم .
ای خدایی که آزادی از برترین خواستهای توست و آزادی خواهان برترین هواداران تواند.
ای خدایی که همواره آزاد بودی و آزادی را دوست داری ، و زیباترین زیبایی هایی را که به انسان ارزانی داشتی آزادی است.
این خواست توست که هر کس به اراده ی خودش آزاد باشد.(یاحق)

با تشکر از کیمیا

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 8:2 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش!  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 10:55 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش!  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 11:51 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش! 

ای خدای نور!

دلم عجیب هوایی شده ،برای باران،برای طعم خیس دعا ، برای بهت و بغض و خلوت وحیرت!
دلم می خواهد اینبار وقتی به بالا،به آبی بی انتهای آسمان نگاه می کنم،نگاهم با نگاهت تلاقی کند. و باران ببارد بی ابر! آری .تو بر من نگاه بباری و من اشک.

خدای نزدیکتر از من به من !
خسته ام بس که بودی و نفهمیدم،گفتی و نشنیدم،خواندی و روی گرداندم ،دیدی و شرم نکردم...
گاه می اندیشم چقدر خوب بود اگر دلم را با این همه مهر عادت نداده بودی که طعم غضبت را هم می چشیدم ، که می آموختم حیا کنم.

یا رب!
دست دلم را بگیر در این هجوم بی کسی،در این کثرت غم، در این آشفته بازار ملامت،در این غربت وحشت زا که ساکنانش پاکی آب و آیینه را تاب نمی آورند و حرمت خون و شرف را نگه نمی دارند.

خدای پاک من!
مانده ام از خویش بگریزم یا با خود بستیزم...وای که چه زمانه غریبیست!

خدای من!
به حرمت خون و عشق و شرف، دل تنها و غریب مانده ی مرا در حصر این همه خنّاس تنها مگذار...

یارب!

یا الله!

با تشکر از سورنا

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 11:33 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش!  | 

برای دیدن تصاویر زنده از حرم امام حسین(ع) اینجا را کلیک کن

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 7:24 قبل از ظهر  توسط باز مانده و خروش! 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 11:37 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش! 

میگن بقیع مساوی با سنگینی روح، میگن بقیع مساوی با فشوردگی قلب
میگن بقیع مساوی با گریه .... نه .... یه بغضی که هیچ جوری خالی نمیشه
میگن بقیع مساوی با چشم دوختن به یه جای دور که شاید هاله نوری ببینی و بعد اون نگاه خانوم فاطمه رو حس کنی
میگن بقیع مساوی با یه حس خیلی غریب یه جورایی انگار یتیم بودن یه جورایی مثل اینکه مظلوم ترین عالم خودتو احساس کنی
میگن بقیع مساوی با یه نگاه خیلی خیلی طولانی
میگن رفتی بقیع فقط سرتو از لابه لای نرده ها فرو کنی و نگاه کنی شاید ببینی ... شاید
اما خدا جون اینا رو گفتن و من شنیدم
نمیدونم بقیع برای من چیه ، برای من چی میگه
ناله های من براش زمزمه یه درد دل طولانی و ناگفته هست یا نه
بقیع ........ نمیدونم خوش به سعادت اونایی که رفتن و بقیع رو ترجمه کردن
خداجون تو میگی بقیع میشه برای من سرزمین حیرت !!! ؟
میشه یه روز خاک بقیع رو مشت کنم و بپاشم به چشمای ناپاکی که یادشون رفته غیرت ما مسلمونا از جنس غیرت اقام عباسه
خدایا بهشت بقیع رو به چه قیمتی نصیب دل من میکنی ، نصیب نگاهم ، نصیب دل بیقرارم
خداجون یعنی خودت باورت میشه چه حسرتای نابی به دلم گذاشتی ؟؟؟
اما من یاد گرفتم صبر کنم ،
یاد گرفتم بگذرم ،
اما مهربون عالم از ایناهم بگذرم ......
از علی
از حسین
از عباس
از زینب
از بقیع
از دلم ...
از
.....اگه حسرت اینهمه نگاهمو با خودم به گور ببرم چشام توی گور باز میمونه مثل کسی که عزیزش رو ندیده از دنیا بره
اما میدونم وجود مهربون تو نمیزاره من اینقدر حسرت به دل از دنیا برم
بازم منتظر مهربونی تو میمونم مثل همیشه عمرم

با تشکر از ناشناس

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 11:6 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش!  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 5:36 قبل از ظهر  توسط باز مانده و خروش! 

ای خدای بزرگ آن قدربه ماعظمت روح وتقواعطاکن که همه ی وجود خودراباعشق ورغبت قربانی حق کنیم.
خدایا آنچنان تاروپودوجودمارابه عشق خودعجین کن کهدروجودت محوشویم.
خدایاماراازگرداب خودخواهی وازگردوبادهواوهوس نجات ده وبه ماقدرت ایثارعطاکن.
خدایادراین لحظات سخت امتحان،نورایمان را بر قلب مابتابان وماراازلغزش نگاه دار.
خدایاماراقدرت ده که طاغوت خودپرستی رابه زیرپاافکنیم وحق وحقیقت رافدای منفعت های شخصی نکنیم.

با تشکر از فاطمه

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 4:8 قبل از ظهر  توسط باز مانده و خروش!  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 11:13 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش!  | 

بسم ربّ ياس كبود
سلام خداي بقيع!
بازم اسم بقيع كه به گوشم خورد دلم لرزيد، دستام به هوا خواست و خيال كوچك اميدم جستي زد و باز نشست بر كنار جوي آرزو!
خدايا! نگفتي در بقيع چه خبر است!
برا من بقيع هميشه شبيه يه مثلثه! يه مثلث كه ميون نرده هايي اسيره! بقيع رو كه مي شنوم، يادم مياد اگه يه روز رفتم.... ممكنه حتي حسرت ديدنش از پشت نرده ها هم به دلم بمونه!
خدايا! نمي دونم چرا اسم بقيع رو كه مي شنوم ياد بيت الاحزان بانو مي افتم! ياد زهرا(س)، ياد مزاري كه ممكنه ميون همين نرده ها تو اسارت باشه!
خداي من! نگفتي دل بنده هاي ناصبورت با اين نرده ها تكه تكه مي شه!؟
خدايا! نگفتي ممكنه ...
حتماً تو ين كارت هم حكمتي بوده خداي من!
الهي! يه مثلث وسط چند تا خيابون ....... بايد چندتا خيابون رو دور بزني شايد بتوني كبوتراي چاهي نشسته بر مزار ائمه رو ببيني.
هيهات كه دلم ناصبوره خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
خدايا! نگفتي مزار بانو كجاست!
موندم ميون اين همه حيرت و شگفتي...
يازهرا(س)

 

با تشکر از عبدالفاطمه

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 6:57 قبل از ظهر  توسط باز مانده و خروش!  | 

 

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس