سرسر خاموشان. تابيده كه شد ميتابي و نگاه در نگاه سينههاي مالامال از عشق شيرين يادت آرام ميگيري. بتاب! آسمانم، آفتابم ... نه! حضرتم، آقايم! از چشمانت رخصت ميچينم، فرصت هست؟ تا كي خواب باشم تا تو از نگاهم انتظار را بخواني؟ دلربايم! به ناز نگاهت هزاران چشم خيره مانده است. صبح كه بيايد آفتاب بيتاب مي شود از تاب نگاه تو. خوش است. تو آمدهاي تا مرز ديدارهاي خودماني. نگاهم كن تا پرنده شوم. غزل صداي تو شنيدنيست. ميسرايم اما نه غزل؛ از تار و پود جانم برايت نم نمك نجوا مي شوم تا براي روز خوبان، تماشاگهي ذخيره كنم. خيال خوب خدايياش فقط دلبري مي داند نه دل بُري. تا امتداد نگاه آسمان/ تا تاب توان خورشيد/ تا ترجمه سورههاي نزول وحي/ تا خواب قيامت ديدار هيچ جز دلي نمانده است. سوره سوره ترجمه مي شود، تفسير هم. كوچه كوچه تكبير مي شود، تعبير هم. آسمان آسمان توحيد مي شود، تسبيح هم. نذر من، نذر تو، نذر هزار هزار دل عاشق، به صبح و صبوحي برآورده ميشود. آن صبح ميآيد. آن صبح كه از هفت آسمان ،سبوح آورند و جام بيقرارانش را لبريز از مي ديدار كنند تا سيراب شوند از عطش شبهاي طولاني... با تشکر از......یک عزیز گمنام سلام نماز روزه هاتون قبول . عیدتون مبارک. امشب یه بغل شمع ، به نیت دل همه شما عزیزان دلم روشن می کنم... همه شما که همه جوره!!! با ما و سقاخونه بودید و همه شما که نگاه مهربونتونو از ما دریغ نکردید و همه شما که برامون دعا کردید اهالی سقاخونه ! یا علی...یا علی از ابوالقاسم بن محمد روايت شده است كه گفت : در مسجد الحرام جماعتى را در مقابل مقام ابراهيم ديدم اجتماع كرده اند. گفتم : اين اجتماع براى چيست ؟ در جواب گفتند: راهبى مسلمان شده است ، به مكه آمده و از داستان عجيبى خبر مى دهد. پيش رفتم پيرمردى عظيم الجثه و بزرگ ، پشمينه پوش با كلاهى از پشم را ديدم نشسته بود و مى گفت : كنار دريا ميان صومعه خود مشغول عبادت بودم . روزى به دريا نگاه كردم ديدم ، مرغى بزرگ مانند كركس آمد و بر فراز سنگى نشست و يك چهارم از بدن مردى را قى كرد و رفت . باز آمد و يك چهارم ديگر او را قى كرد. تا چهار مرتبه اعضاى آن مرد را قى كرد. پس آن مرد، انسان كاملى شد و برخاست . من از ديدن اين قضيه در تعجب شدم ! باز ديدم همان مرغ آمد و يك ربع او را بلعيد و رفت و بدين طريق در چهار مرتبه او را بلعيد و رفت ؟! در حيرت شدم كه اين چيست و اين مرد كيست ؟ اعمال و افعال او چه بوده است ؟ تاسف خوردم كه چرا از وى نپرسيدم و از قضيه او سئوال نكردم . روز دوم نيز آمد و در چهار مرتبه هر دفعه يك چهارم او را قى كرد. در اين مرتبه وقتى اعضاى او كامل شد. از صومعه بيرون دويدم و او را به خدا سوگند دادم و گفتم : اى مرد! كيستى ؟ جوابم را نداد. باز گفتم : به حق آن كسى كه تو را آفريده است سوگند مى دهم بگو چه كسى هستی و چه كاره بوده اى ؟ قضيه تو با اين مرغ چيست ؟ در جواب گفت : "عبدالرحمن بن ملجم مرادى " هستم و على بن ابيطالب عليه السلام را كشته ام . خداوند اين مرغ را بر من گماشته است كه هر روز مرا بدين گونه كه ديدى عذاب كند. از او پرسيدم : على بن ابيطالب كيست ؟ گفت : پسر عموى حضرت محمد عليه السلام و وصى اوست . وقتى آن ها را شناختم مسلمان شدم و اكنون به حج خانه خدا و زيارت حضرت رسول عليه السلام مشرف شده ام. ... ... در احوال حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام نقل شده است : اهل كوفه بعد از به درك فرستادن ابن ملجم مرادى استخوانهاى او را در گودالى انداختند و تا مدتى مردم، صداى ضجه و ناله را از استخوانهاى او مى شنيدند.
میلاد با سعادت کریم اهل بیت ، مولا امام مجتبی سلام الله علیه را به همه اهالی سقاخونه و دوستان نازنینمون تبریک عرض می کنیم... عمری است که از حضور او جا ماندیم در غربت ســــــــرد خویش تنها ماندیم او منتـــــــظر ماست که ما برگــــــــردیم مائیم کـه در غیبت کـــــــــــــبری ماندیم...

سورههاي تابيده نگاه تو از مشرق دلواپسيهاي غريب آشنا ميشود تا
دلم به بهار، به نم نم ستارههاي آسمانياش، به ترنم نجواي بارانياش



سلام

التماس دعا