سلام... امروز روز تولد سقاخونه س امروز سقاخونه سه ساله مي شه و پا به چهارمين سال وجود خودش مي ذاره ممنونم از همه ي شما بزرگواراني كه قدم روي چشماي من گذاشتيد و با شمعهاي قشنگتون اينجا رو روشن كرديد. درد دلاتونو گفتيد و منو از الطاف خودتون سيراب كرديد راستشو بخواهيد منم با حضور شما به شمع هاتون نگاه كردم و يه جورايي آروم گرفتم تك تك شما براي من يه جور خاطره ايد. خاطره اي به ياد موندني و قشنگ... دستتون درد نكنه كه اينجا رو خونه ي خودتون دونستيد و چراغشو روشن نگهداشتيد. براي منم دعا كرديد و من چيزاي زيادي توي اين مدت ازتون ياد گرفتم اميدوارم هميشه رفيق سقاخونه باقي بمونيد مي دونم كه بعضي از ياران سقاخونه گاهگاهي از من رنجيدن اما من براي همه شون دعا كردم و يواشكي به دور از چشم همه ، براشون شمع روشن كردم شمع هايي كه براي شما روشن كردم به خودمم آرامش داد ... دنيا دنياي عجيبيه. روزها و شبهاي زندگي ما داره تند تند مي گذره و هر روز برگي از كتاب زندگي ما رقم مي خوره و يك قدم به عاقبت نزديكتر مي شيم. و وقتي پشت سرمونو نگاه مي كنيم... ... اما آسمون خدا هم آسمون عجيبيه. اگه خوب و با احساس بهش نگاه كنيد چيزاي جالبي براي ديدن توش هست و اگه به زمزمه هاش خوب گوش كنيد حرفاي قشنگي براي گفتن داره آسمون جائيه كه اونايي كه از زمين و زميني هايي مثل من نااميد مي شن مي تونن بهش پناه ببرن و براي هميشه به آرامش برسن. يه روز رفته بودم بالاي يك كوه بلند. از اونجا به زمين نگاه كردم. همه ي چيزايي كه تا اون روز فكر مي كردم بزرگن ديگه به چشمم خيلي كوچيك مي اومد. دردهاي زميني رو ديگه احساس نمي كردم خوشي هاش هم ديگه چنگي به دلم نمي زد. همونجا روي بالاترين نقطه ي كوه ، رو به آسمون دراز كشيدم و به آسمون نگاه كردم نمي دونم اين حالت چقدر طول كشيد. عظمت و بزرگي آسمون دلمو برد اصلاً وسعت زمين ، درمقايسه با شكوه آسمون ، عددي نبود. اما حيف كه بالاتر نمي تونستم برم با حسرت ، نفس عميقي كشيدم وچشمامو بستم . صداي كوه رو شنيدم كه مي گفت : منم زميني ام . اگه بخواهي به آسمون برسي بايد از زمين بگذري. چشمامو باز كردم. انگار از خواب پريدم. بازم به زمين نگاه كردم و انگار لبخند زدم. دوباره از كوه اومدم پايين و رفتم كه ، از زمين بگذرم... ... به آسمون خدا زياد نگاه كنيد يا علي...يا علي... ...و من مشتاقانه به آسمان نگاه مي كنم با دلي سرشار از نياز. در گلوي من جز بغضي نخواهي يافت و در چشمانم جز ابري بارور. و در اين ثانيه هاي بلند ، چه سخت است انتظار غريبانه ي من و من مشتاقانه به آسمان نگاه مي كنم با چشماني كه به درگاه حضرت عشق ، سفيد شده است نمي دانم بي نهايتِ آسمان ، با بي نهايتِ آرزو وانديشه ي من ، چه رابطه اي دارد اما هر چه كه هست ، عجب گرهي خورده است آن بي نهايت با اين بي نهايت. و من مشتاقانه به آسمان نگاه مي كنم آسماني كه به من نگاه مي كند و تلاقي نگاهش را با نگاهم ، هيچكس نمي بيند من با آسمان نجوا مي كنم و زمزمه ي مرموزانه ي مرا هيچكس نمي شنود آخر زمين كثيف ، چه دخلي دارد به آسمان عفيف آري من به آسمان پرواز مي كنم و بال در بال پرستوها به خورشيد كوچ مي كنم و پرواز مرا هيچكس نمي فهمد...






